لینک دانلود و خرید پایین توضیحات
فرمت فایل word و قابل ویرایش و پرینت
تعداد صفحات: 43
موضوع:
تقابل سنت و مدرنیته در معماری
تهران شهری با تقابل سنت و مدرنیته
یکی از مشکلات تهران دوگانگی اجتماع شهری است که در تمام محورهای زندگی رسوخ کرده است، چیزی شبیه به تقابل سنت و مدرنیته، آن هم در تمامی جوامع صنعتی ، اداری ، دانشجویی و روشنفکری موجود در شهر
پایگاه اطلاعرسانی شهرسازی و معماری: یکی از مشکلات شهر تهران دوگانگی موجود در جامعه آن است که در تمام محورهای زندگی آن رسوخ کرده است، سنت و مدرنیته؛ این دو گانگی در جوامع مختلف مثل جامعه صنعت، جامعه بازار، جامعه خدمات و اداری، جامعه کسب، جامعه دانشجو، جامعه روشنفکر، تحصیلکرده و متخصص، جامعه ارتشی و به طور کلی در همه جا به چشم میخورد.
«سیروس باور»، عضو هیات امنا انجمن مفاخر معماری ایران، در این باره میگوید: « در جامعه کنونی نوعی ناپایداری در همه جریانهای زندگی به چشم می خورد. این ناپایداریها بر تفکر ما تاثیر فراوان گذاشته است، ولی تفکر کنونی اندیشمندان در برابر این فرآیند ناپایداری در موضع دفاعی قرار گرفته است.»
وی در ادامه همین مطلب میگوید: «ناپایداری همیشه به طرف نابودی پیش میرود و این ضعف عمومی اندیشه، ما را ناتوان و درمانده کرده و لازم است که در آستانه تجدید نظر در تمام نظریههای گذشته قرار گیریم و در نهایت بتوانیم چیزی را جانشین این وضع ناپایدار و چندگانگیها کنیم و این شاید به این خاطر است که بیشتر فکر میکنیم و عمل نمی کنیم. همین وضع است که آن را حالت دموکراتیک تلقی کردهایم. این وضع موجود در این شهر دیگر چارهساز نیست و به درد نمیخورد.»
باور در همین حال میگوید: «به نام دموکراسی کارها را به دست مردم رها کردیم، مسافرکشی و ساختمانسازی در اینجا دارای یک مفهوم است. ما دیگر امکان دخالت دادن مسائل اجتماعی، فنی، فنآوری، ضوابط و معیارهای گوناگون را در طرحهای معماری و شهرسازی و ترافیک، نداریم.»
بینش جایگزین؛
بنابر آنچه که گفته شد، تمام آن چیزی را که میتوان جست و جو کرد یک بینش «جایگزین»است که وضع ناپایدار را در مسیری پایدار هدایت کند. فقط در این صورت است که اندیشمندان و روشنفکران، فضایی برای عرضه مطالعات و تحقیقات و نظریههای خود پیدا میکنند.
"باور" در همین راستا تاکید میکند که ما باید به این بازار مکاره که مانند ویروس در حرفه معماری و شهرسازی رسوخ پیدا کرده است نقطه پایانی بگذاریم، بنابراین لازم است، ثابت کنیم که آغازی دیگر وجود دارد، آنگاه میتوانیم حق انتخابی مثبت درباره «پایان» داشته باشیم.وی ادامه میدهد: «امروز آنچه بیشتر لازم است فکر ما را متوجه خود کند، اندیشیدن به جهان مدرن است، این جهان مدرن ما را وادار به تفکر و تامل درباره مساله پیشرفت میکند. توسعه پایدار با تعریفهای مشابه برای شهری مانند تهران، صحبتی است «سورئالیستی». یعنی هیچ وقت به عمل نمیرسد. درست مثل منحنی کشش آهن است که به مرحله گیستختگی میرسد، بازگشتی به جایگاه نخست ندارد، میرود تا گسیخته شود. از این رو باید قبل از گسیختگی، فکری برای این شهر چند منظوره کنیم.»
جامعه ناهمگن؛
لینک دانلود و خرید پایین توضیحات
فرمت فایل word و قابل ویرایش و پرینت
تعداد صفحات: 5
تقابل زبان عوام با زبان و نثررسمی زبان فارسی ما، فارسی دری، دورشتة مجزا و متمایز دارد، نثر و شعر. حال آنکه دیگر زبانهای هند و اروپایی دارای سه رشتة مجزای نثر، شعر و نمایشنامه هستند. ساختار بستة جامعة ما با نمایشنامه، که اساس آن بر گفتوگو و صداهای متفاوت است، همخوانی ندارد؛ زیرا در واقع تقابل و موازنة آزاد اندیشهها و عقاید است که به شکل نهایی نمایشنامه با گفتوگوی آزاد عرضه میشود. اما در فرهنگ عوام یا فرهنگ غیررسمی ما نمایشنامههای سنتی - نمایشنامههای شادیآور و مضحکه که از دسته های مطربِ مجلسی و تقلیدی آغاز میشود و به سیاه بازی میرسد - وجود دارد، که در واقع مکتوب نیستند و اغلب به صورت بدیههگویی و فیالبداهه اجرا میشوند. در عینحال ما نمایشنامههای دینی و مذهبی - تعزیه یا شبیهگردانی یا شبیهخوانی - هم داریم که بر پایة روایتهای مربوط به زندگی ائمه شکل میگیرند که در سنت شعر فارسی جا دارند، زیرا متن تعزیهها عموماً به شعر هستند. بهارلو گفت: چنانکه اشاره کردیم زبان ادب رسمی ما فارسی دری است، اما زبان ادب عوام هم به فارسی دری است، و هم - عموماً - به لهجهها و زبانهای محلی است. در واقع زبان عوام منحصر به زبان فارسی دری نیست. ما در زبان فارسی نثر را به هر چیز غیرمنظوم، هر چیزی که صورت و کیفیت شعری نداشته باشد، اطلاق میکنیم؛ حال آنکه در زبانهای اروپایی - به ویژه فرانسوی - نثر مترادف و مساوی است با ادبیات؛ یعنی نثر زیبایی شناختی. نثری که عنصر خلاقیت در آن متبلور است. ما در فارسی نثر را وسیلهای میدانیم برای القای مفاهیم گوناگون ادبی و تاریخی و فلسفی و دینی و... نثر گلستان، نثر ابوالمعالی، نثر بوعلی سینا، نثر ناصرخسرو و نثر ابونصر فارابی را از حیث کلامی جملگی نثر میخوانیم؛ زیرا در آنها وزن و قافیه به کار نرفته است. اروپاییان میان نثرنویس و نویسنده و داستانپرداز تفاوتی قائل نمیشوند، و مبنای فعالیت آنها را آفرینش هنری میدانند. این تعبیر در بارة نثر عوام ما، در قصههای عامیانه، مصداق پیدا می کند، زیرا در این قصهها نثر معطوف به آفرینش و خلق زیبایی است، و جنبة عاطفی و تخیلی آن نظرگیر است.سنت قصههای عامیانه و کیفیت تخیلی آنها بهارلو گفت: نثر عوام، علیالاطلاق، جنبة داستانی دارد؛ خواننده یا مخاطب را به هیجان میآورد و به شگفت وامیدارد. استفهام و استعجاب از خصوصیات قصههای عامیانه است. ما در ادب عوام دهها رمانس (پیشارمان) و هزاران قصة عامیانه داریم که غرض از نقل - گفتن و نوشتن - آنها ایجاد تأثیر عاطفی در خواننده و شنونده (مخاطب) و بخشیدن احساس لذت ادبی به آنها است. همینجا لازم است این توضیح را بدهیم که نثر اساساً نظر به یک اثر مکتوب دارد نه اثر ملفوظ و شفاهی. چنان که اشاره کردیم سابقه کتابت قصههای عامیانه ما به دهههای اخیر برمیگردد؛ اگرچه سابقه رواج آنها در قیاس با نثر رسمی (متون کلاسیک) به هیچوجه کمتر نیست. اما میان رمانسهای عامیانه ما تفاوت بسیار است. برای نمونه «سمک عیار» قدیمیترین رمانس عوامانه موجود فارسی، از حیث تألیف کلام و ساختار روایی با آثاری نظیر «رموز حمزه» و «حسین کرد شبستری» و «برزونامه» و «امیرارسلان نامدار» که نمونههای برجسته این «ژانر» بهشمار میآیند، همتراز نیست. این رمانسها اگرچه با نثری غیررسمی و کمابیش عامیانه نوشته شدهاند هرکدام ویژگیهای متفاوتی دارند، هم از حیث زبانی و سبکشناختی و هم از حیث روایتگری و کیفیت قصهپردازی و عنصر تخیلی سرشته در آنها. هم در رمانسها و هم در قصههای کوتاه عامیانة ما ساختار متن در جهت نوعی تقابل هویت پیدا میکند؛ تقابل میان قهرمانی و شرارت و مطلق نیکی و پلیدی. راوی یا قصهگو همهجا به وحدت زیبایی و حقیقت و پاکیزگی اخلاق پابند است. شرّ به عنوان پدیدهای عدمی که نقصان وجود آدمی را به نمایش میگذارد هیچ حقیقت پایندهای را متبلور نمیسازد. وجود، فینفسه، نمایندة خیر مطلق است. قصهگو به ورای محیط تجربیاش نظر میاندازد، و مخاطب خود را که ما باشیم، از آشنایی و روزمرگی دور میسازد. بهارلو در بارة عنصر تخیل در قصههای عامیانه گفت که حیطة کنش در این قصهها (به عکس حیطة کنش در ادبیات رئالیستی) بسیار گسترده و نامحدود است. در این قصهها هرگونه کنش شگفت و قابل تصوری را میتوان مشاهده کرد. امر تخیلی جنبة بصری دارد، دیدنی است نه شنیدنی، و باید حس باورپذیری را در مخاطب ایجاد کند.قصهگو با ساختاری باورپذیر دنیایی ناشناخته و خیالی را بازنمایی میکند، و آنچه اهمیت دارد روند داستانی (ساختاری) کردن تخیل است. قصهگو میتواند به دلخواه خود - البته به اقتضای قصه - ماه را بر پیشانی دختر بنشاند و زن مردهای را در هیئت گاوی سخنگو درآورد و دیوی هوشمند و دادگر بیافریند. همه احاد هستی طبیعی، قوانین سفت و سخت زندگی و محدودیتهای تجربه بشری در برابر قدرت تخیل در هم میشکند، و به نوعی فراروی از واقعیتهای تنگوترش منجر میشود. اما بهرغم همه شگفتیهای خیره کننده ای که در قصههای عامیانه - از جمله در همین روایت «ماهپیشانی» - میبینیم شباهت آنها با جهان واقعی نظرگیر است؛ زیرا تخیلی که در متن قصهها منعکس است قابل تصور است. از همین روست که این تخیل را نباید با خیالبافی خودسرانه مترادف گرفت، و آن را به «فراراز واقعیت» تعبیر کرد. اصولاً تخیل خلاق یا زیباییشناختی مستلزم بینشی ژرف و حداعلای توانایی در دیدن و شنیدن است. در حقیقت تخیل هرچهقدر هم که فراطبیعی و اعجابانگیز باشد تجلی «پیشآگاهی» و وقوع امری عجیب و غریب در دایره ممکنات است. آنچه ما میتوانیم از قصههای عامیانه بیاموزیم همین عنصر تخیل - خیالورزی و رویاپردازی - سرشته در آنها است. در این قصهها چیزی وصف میشود که عملاً نامحسوس و درک ناپذیر است، ومهم این است که در روایت به عنوان امری «حقیقی» عرضه میشود؛ چیزی که ادبیات معاصر ما بهطور کلی از آن بیبهره است. فصلِ مشترک قصههای عامیانه با ادب معاصر به همین عنصر (تخیل) محدود نمیشود. چنانکه اشاره کردیم قصههای شفاهی تا پیش از نوشته شدن، به حوزه ادبیات، به عنوان پدیده ای مکتوب و قابل استناد، تعلق ندارند. وقتی نوشته - ثبت - شدند به متنی قابل قرائت تبدیل میشوند. در واقع متن