لینک دانلود و خرید پایین توضیحات
دسته بندی : وورد
نوع فایل : .docx ( قابل ویرایش و آماده پرینت )
تعداد صفحه : 18 صفحه
قسمتی از متن .docx :
چشمان مونالیزا با لبان ژیژک
مولف : کیانوش دل زنده
اسلاوی ژیژک جزو معدود متفکرانی است که در ایران امروز از او بسیار سخن می رود و نیز به همان میزان از او کتاب ترجمه می شود و عرصه مجازی به نحوی در تسخیر هواداران اوست . اما در بازار شلوغ مونتاژِ نظریات ، رسانه های مکتوب (نشریات ، ماهنامه ها ، روزنامه ها ) نه تنها او را جدی نمی گیرند بلکه حتی او را در حد یک کمدین پائین می آورند ، حقیقتی مدفون ، که از یک طرف در عرصه مجازی اینگونه طرفداران پرپاقرصی به هم زده است و از سوی دیگر مخالفانی که در رسانه های مکتوب ، این چنین او را نه تنها نادیده می گیرند بلکه حتی او را سطحی و مسخره قلمداد می کنند .
ژیژک اولین متفکری نیست که در الکلنگ زشتُ زیبا، این یا آن ، مورد هجمه و تصاویر قالبی کلیشه ای ، تحریف شده است . پیش از او فوکو ، هابرماس و حتی پیش تر پوپر و مارکس هم با چنین سرنوشتی دچار شده بودند . مُد های فکری چون نسیمی این متفکران را در گیسوان خودبزرگ بینی توام با عقده حقارت بالا می بردند و از سوی دیگر گروهی آن ها را در زیرِ باد انتقادِ سطحی و کلیشه ای به گلوله می بستند .
در این گرماگرم بازار داغ مونتاژ نظریات روزنامه ها و … با تیراژ بالا به توزیع مطالب فست فودی و نیم بند در ستون ها ی چند خطی و پاروقی ها سعی می کردند تکلیف همه این متفکرین را یک شبه یکسره کنند و مُهر باطل شد بر آن ها بزنند ، که اساسا خلقت آن ها اشتباه بوده و باید از بود خود توبه کنند . همه همه پُر از انتزاع ها و کلی بافی های توخالی و غیر انضمامی به نحوی که حتی اگر در این پرفورمنس غمگین به رسم اتهامات منتقدین فرض را بر این بگذاریم که ژیژک ، فوکو ، … دلقک های بی مزه با عمارت های توخالی هستند ، لااقل باشکوه تر و خلاقانه تر از نوشته های بی سرته و چند وجبی همین منتقدان است که با انتزاع های خُشک و واحد آجین شده اند .
رسم مرسوم مخالف خوان در مجلات امروز خوانشی از ژیژک را ترویج می کنند که به مراتب ریاکارانه تر از گروه نخست است که نظریات او را در تحلیل و تبیین مسائل روز به کار می گیرد چرا که خواندن متنی با این فرض « که پیام اصلی آن باید نادرست باشد تفسیر ریاکارانه را حتی به نحو بهتری تضمین می کند تا خواندن آن با این فرض که آن چه این متفکرین می گویند باید درست باشد . »[1] زیرا این خیال باطل را مفروض می گیرد که انگار اصول لایتغیر و ثابتی در فلسفه و اندیشه سیاسی حضور دارند که باید متن یا متفکرِ تحت بررسی مبتنی با آن اصول و نگرش ها ارزش گذاری شود .
چنین مخالفانی به پرسش هایی که ژیژک مطرح می کند نه تنها علاقه نشان نمی دهند که حتی کمتر حاضر نیستند به قرائت متون سنگینِ فلسفی او که با چاشنی روانکاوی و ارجاعات مکرر به نظریات فرهنگی و بازخوانی فیلم سنگین تر شده است بپردازند .
انتقادات جامع الطرافی از سوی این دست از روزنامه نگاران مطرح شده است که تکرار آن نوعی مشروعیت به این ادعاهای گزاف است . دامن زدن به آن موجب تشدید بدفهمی و ترویج بی فرهنگی علمی از طریق تکرار اشتباهات مطروحه است . از این رو این یادداشت بر آن است به جای پاورقی نویسی و به ناکجاآباد بردن گفتمان های در راه مانده به نام ژیژک ، به این سوال ها بپردازد ، چرا ژیژک تا این حد مهم است که بخش وسیعی از عالم نظریه را در عرصه مجازی به خود اختصاص داده است ؟ و چه رویکرد انضمامی در نظریات او وجود دارد که سیل کثیری به ترجمه آثار او دست زده اند و میل کثیرتری در شهوت خواندن آنها ؟ این سوالات فی الجمله در عنوان چرا ژیژک خلاصه می شود . شرح اندکی از این که چرا درک و تطور آثار او مهم است ؟
از این رو بند الف : به ریشه های فکری و سهم نوآورانه ژیژک در تاریخ روشنفکری غرب می پردازد و بند ب : که پاشنه آشیل مخاطب ایرانی در درک آراء ژیژک است به روش شناسی ژیژک ، سبک و متُدی که به دلیل غیر آکادمیک بودن او برای خواننده ایرانی غیر ملموس و توام با کژفهمی است توجه می شود . و در بند ج : سه اصل مهم و کلیدی که ژیژک بر آن ها بسیار موکد است طرح می شود که قابل تامل ، جذاب و در عین حال می توان در وضعیت فعلی با آن به پیوند انضمامی رسید . اگرچه نگارند خود می داند سه گانه طرح شده همه چیز نیست و شاید در وجوه دیگر آراء او کم اهمیت تر باشد ، ولیکن از آن جا که نگارنده آن ها را در پیوند با شرایط امروز ایران انضمامی تر می بیند ، بنا به صلاح دید شخصی به طرح آن ها می پردازد .
الف : گلین دالی « ژیژک را در حکم معادلِ فلسفی نوعی طاعون یا ویروس کامپیوتری می داند که هدفش برهم زدن نمودها و ظواهر فارغ البال آن چیزی است که می توان آن را شبکه یا ماتریس سرمایه داری –لیبرال –جهانی نامید . »[2] این ویروس و طاعون مزمن را نمی توان در هیچ دست بندی کلیشه ای از نوع آکادمیک آن قرار داد ، مثل لاکان ( 1901 -1981) ژیژک هم به شدت از برچسب هایی که بر او می زنند پرهیز می کند . به همین دلیل هم هست که نه می توان او را پست مدرن به حساب آورد و هم نیاورد ، .. و بدین ترتیب او را نمی توان مارکسیت ، هگلی ، هایدگری ، دریدایی … در مفهوم قالبی آن نامید . چرا که ممکن است در یک زمان باشد و در زمانی دیگر نه . با این وجود « ایده ها و تاثیرات کلی هر یک از متفکرین که در آراء ژیژک از آن سخن می رود با یکدیگر هم پوشی پیدا می کنند ، اما به طور کلی می توان گفت فلسفه هگل نوع یا روش اندیشیدنی که ژیژک پیدا کرده است را زیر نفوذ خود دارد ، آثار مارکس انگیزه یا دلیلی برای کتاب های او فراهم می آورد و روان کاوی لاکانی چهارچوب مفهومی را برای پرداختن به موضوعات تحلیل های او. »[3]
مایرز ( نویسنده ای که کتابی هم درباره اسلاوی ژیژک دارد ) می گوید : « لاکانی که در کتاب های ژیژک می خوانید عمدتا لاکان خاص ژیژک است . » [4] و این خاص بودگی که مایرز درباره ” لاکان ” بر آن موکد است توسط منتقدین آثار ژیژک ، درباره هگل ، مارکس ، … تکرار می شود . « در واقع سهم نوآورانه ژیژک در تاریخ روشنفکری غرب در تلفیق فوق العاده ای است که او از نظریه روان کاوی لاکان ، فلسفه قاره ی (و به طور اخص قرائت ضد ماهیت باورانه اش از هگل )و نظریه سیاسی مارکسیستی ارائه کرده است . او به وضوح این اندیشه متعالی را با نمونه های برگرفته از ادبیات و فرهنگ عامه پسند ترسیم می کند که نه تنها شکسپیر ، واگنر یا کافکا را در بر می گیرد ؛ بلکه فیلم نوآر ، سریال های آبکی ، کارتون ها و لطیفه های مستهجنی را نیز شامل می شود که در حوزه ابتذال قرار دارند . »[5] و به واسطه همین امر است که می توان فهمید چرا او تا بدین حد در میان افراد مختلفِ متکثر هواخواه دارد . به این دلیل که او در محدوده یک موضوع واحد نمی گنجد و درواقع او یک محصول فرهنگ عامه پسند است . اسب تروا ، در قالب یک کالای سرمایه داری که اتفاقا برای نابودی خود سرمایه داری وارد تروی شده است .
این روش غیر مرسوم که با آکادمی سر ناسازگار دارد و پُر از جوک ها و لطیفه ها و مثال های ساده و ملموس است ، امری اتفاقی نیست . ژیژک وام دار ژاک لاکان است « فردی که دانشگاهی و نویسنده نبود و عمیقا به دانشگاه و کلام دانشگاه بدگمان بود . » [6] ژیژک در مصاحبه خود با اومانیته بر این امر تاکید می گذارد که از دانشجویان متنفر است و اساسا « آکادمی خود یک ساز برگ ایدئولوژیک دولت است . » در واقع به واسطه همین فضای خشک و ایدئولوژیک زده آکادمی است که او ترجیح می دهد خارج از دانشگاه در سالن تئاتر ، .. برای هوادارنش سخنرانی کند . جلساتی که شاید از برخی برنامه های تلویزونی سرگرم کننده تر و مفرح تر هم هست . ژیژک در آخرین سمیناری که در لندن به اتفاق تیلور نویسنده کتابی با عنوان ژیژک و رسانه حضور پیدا کرده بود بر این امر صحه می گذارد که وقتی نکته ای به طنز طرح می شود برای مخاطبان تاثیر گذارتر است ، چون در آن لحظه کارکرد ایدئولوژیک و کلبی مسلکی ناشی از آن به کمترین حد خود می رسد .
ب : روش شناسی اسلاوی ژیژک را می توان با تسامح در( روش شناسی انتقادی )گنجاند . او اگر چه همانگونه که خود معترف است با متفکران مکتب فرانکفورت زاویه دارد ، ولی با دیگر متفکران ای که در این سبک و روش شناسی می گنجد (مکتب پراکسیس ) هم تراز است . همانگونه که حتی خود معترف است ، نخستین پیشرفت غیر منتظره اش در فلسفه زمانی آغاز شد که گروه پراکسیس اغوایش کرد .
« حدود پانزده سال داشتم که به خواندن متون استاندارد و کلاسیک مارکسیستی –دیالکتیک ، غیره را شروع کردم ، و نخستین پیشرفت غیر منتظره ام مربوط به زمانی بود که گروه پراکسیس (مجله ای نسبتا دگر اندیش که از به اصطلاح مارکسیست انسان گرایانه طرفداری می کرد ) اغوایم کرد و برای نخستین بار از ایدئولوژی رسمی فاصله گرفتم . » [7]
در روش شناسی انتقادی سه اصل را می توان در نظر گرفت و بر پایه آن سنجید که آیا آراء ژیژک را می توان در این روش شناسی قرار داد ؟ این اصول برجسته عبارتند از :
الف: اعلام تمایز میان ظاهر و واقعیت : کژ نگریستن – نفی در نفی
ب : پراکسیس (تلازم ارتباط ذهن و عین )
ج : نقد جامعه مدرن و سرمایه داری پیشرفته
الف : وقتی پژوهشگری می پذیرد که نظم موجود طبیعی است و نظم دیگر غیر از آن قابل تصور نیست ، این بدان معناست که او در پی اصلاح وضع موجود نیست در مقابل ، نظریه انتقادی چنین فرض می کند که زندگی روزمره و عادی انسان ، بر پایه ” پندار “استوار است و مردم به این پندارها خو کرده اند»[8] حال آن که ژیژک در منطق دیالکتیک هگلی که با اقتصاد سیاسی در هم آمیخته ، و برای تبیین آن به روانکاوی ، زبان شناسی متوسل شده است ، قصد دارد بگوید که زبان به عنوان عامل انتقال “امر واقع “به “واقعیت “ناتوان است و نمی توان همه آنچه واقعی است را به ما نشان دهد ، سایه ای از کلبی مسلکی ایدئولوژیکی وجود دارد که حتی اگر پرده ایدئولوژی را کنار بزنیم ، باز سوژه خود به خود دست به عملی می زند که خلاف آگاهی است . ژیژک این دوگانگی میان” امر واقع” و “واقعیت ” را این گونه تشریح می کند :« ((واقعیت)) واقعیت اجتماعی انسانهای ملموسی که درگیر تعامل و فرایندهای تولیدند حال آنکه ((امر واقع )) منطق موهوم ((انتزاعی )) و چاره ناپذیر سرمایه است که آنچه در واقعیت اجتماعی جریان دارد تعیین می کند . می توان این شکاف و جدایی را به شکلی آشکار هنگامی مشاهده کرد که فردی از کشوری دیدن می کند که زندگی در آن به روشنی در هم ریخته و به اصطلاح شیر تو شیر است . در چنین کشوری شاهد زوال محیط زیست و فلاکت انسانها هستیم . اما گزارش اقتصاددانان که پس از این دیدار به دست ما می رسد از این خبر می دهد که وضعیت اقتصادی آن کشور (( از نظر مالی بی عیب و نقص )) است –واقعیت اهمیت ندارد آنچه مهم است وضعیت سرمایه است …..»[9]
این دوگانگی که ژیژک بدان معتقد است ، به عنوان اصل مهمی مطرح می شود که روش شناسی انتقادی مبتنی بر نقد روش شناسی پوزتویستی خود را از آن متمایز می سازد .
اول اینکه :« با ادراک و تجربه محض می توان صدق و کذب گزاره ها را تعیین کرد . همان پراکسیس ، یا در هم تنیدگی اقتصاد سیاسی و نقد آگاهی است »[10] مبتنی بر این که چون ”صورِ ظاهر” به تنهایی مورد تاکید نیست ، به طریق اولی هم نمی توان تنها به تجربه محض اکتفا کرد . چون روحی در جریان است که نمی توان آن را تنها به تجربه در یافت . در واقع باید برای نوعی از دیالکتیک احترام قائل شد .
دوم : «اثبات گرایی ، به ظاهر اشیاء توجه می کند و از شناخت گوهر آن ها طفره می رود ، موقعیت تاریخی را در نظر نمی گیرد و به همین دلیل انتزاعی است . جزئیات را بررسی می کند و از شناخت کلیت ناتوان است »[11] به عبارتی همان انتقادی است که اسلاوی ژیژک دلیلش را در کاربرد روش (کژ نگریستن ) و (کلیت انضمامی ) مرتبط می سازد . تاکید به کلیت و نه جزء نگری و این که نگاه صرفا تجربی و مستقیم که فرایند تاریخی را در نظر نمی گیرد سطحی و بدون عمق است .
کژ نگریستن :
«مهمانی وارد خانه ییلاقی می شود و از پنجره عریض خانه به مزرعه پشت آن نگاه می کند . دختر خانواده تنها کسی است که او از هنگام ورود به خانه استقبالش می کند و به او می گوید همه دیگر اعضای خانواده به تازگی در تصادفی جان باخته اند ، کمی بعد ، وقتی مهمان دوباره از پنجره بیرون را نگاه می کند ، آنها را می بیند که آهسته در مزرعه به خانه نزدیک می شوند ، انگار که از شکار بر می گردند و بدین ترتیب چند کلمه ، چهارچوب پنجره را عوض می کند . کافی است تا پنجره معجز آسا به نوعی قالب فانتزی استحاله یابد و اعضای خانواده با جامه های گل آلودشان تغییر ماهیت دهند و به اشباحی خوفناک بدل گردند» [12] اسلاوی ژیژک با تاسی از ژاک لاکان معتقد به همین کژنگریستن است ، کژ نگریستن : «گونه ای از میزانسن مضامین نظری است ؛ جنبه هایی را در معرض دید می آورد که در حالات دیگر هرگز بدان توجه نمی کنیم»[13]« شیوه کژ نگریستن به لاکان کمک می کند به درک و تشخیص ویژگی هایی که معمولادر مستقیم نگاه کردن های آکادمیک از نظر دور می مانند توجه داشته باشد » [14]در واقع ژیژک با رویکر انتقادی به نگاه راست گرایانه و پوزتویستی معتقد است که این نگاه قابلیت درک واقعی محتوا را ندارد ، امری که در زیر لایه های خیالی و صوری پنهان است . «وقتی یک موجود خیالی ، امر تصوری ، شیئی از فضای درونی وارد دنیای واقعی ما بشود ؛ زمینه واقعیت را دچار پیچ و خم و پریشانی می کند –یک نیاز از طریق ایجاد پریشانی در واقعیت خود را تثبیت می کند . » [15].
«اگر به چیزی مستقیم نگاه کنیم ، آن را ((چنان که در واقعیت هست )) می بینیم و حال آنکه نگاه آشفته بر اثر آرزوها و اضطراب ها ی ما( کژ نگاه کردن )تصویری معوج و مبهم به دست می دهد . در تراز استعاره دوم اما ، رابطه دقیقا عکس این است : اگر به چیزی مستقیم نگاه کنیم ، یعنی بر حسب امور واقعی و عاری از احساس ، فارغ از علایق خویش یعنی به چیزها نظر افکنیم ، هیچ نمی بینیم ؛ الا لکه ای بی شکل و بی صورت ، شی تنها زمانی خصوصیاتی واضح و متمایز پیدا می کند که به آن از زوایه خاص نظر کنیم ، یعنی از منظر بسته به (علایق شخصی )که میل من آن را تقویت می کند ، بر آن سایه می اندازد و در آن دست می برد . » . [16] لاکان برای شرح این مهم به” نقاشی ُسفرا” اثر هانس هولبایین اشاره می کرد : «در پائین تصویر ، زیر پیکر دو سفیر وقتی مستقیم نگاه می کردی یک لکه بی معنی مشاهده می کردی ، ولی وقتی در آستانه دیواری که تابلو به آن آویزان شده بود با زاویه ای کج و غیر مستقیم نگاه می کردی آن لکه ، به یک بار شکل یک جمجمه را تداعی می کرد و بدین ترتیب معنای حقیق تابلو را فاش می کند –بی اعتبار بودن متاع دنیا ، اشیاء هنری و معرفتی که مابقی تصویر را پرکرده اند »[17]
لینک دانلود و خرید پایین توضیحات
دسته بندی : وورد
نوع فایل : .doc ( قابل ویرایش و آماده پرینت )
تعداد صفحه : 4 صفحه
قسمتی از متن .doc :
چشمان بی فروغ
فرشته پاییز
(من روشنی دیدگان و فروغ زندگانی ام را به بهای یک احساس واهی فروختم!)
بنام صیقل دهنده قلبها! وقتی می گوییم احساس! راستی راستی احساسی بما دست می دهد و احساس به واقعیت هم وجود دارد.
موقع بهار به هر فرد احساس گنگ و ناشناخته ای دست می دهد. چنانکه ابر و باد و مه و جویباران همه به چشم شیوایی و شاعرانه میخورد و چه بسا قلبهاییکه در این موسم به طپش می افتند. پس میرسیم به این اصل که اگر کسی اعتراض کند احساسی ندارد باز هم احساس کرده،
و اینک این داستان نیز از یک احساس سرچشمه گرفته و با احساسی ختم می شود و ما نیز استدعا می نماییم که شما عزیزان نیز آنرا با احساس به خوانش بگیرید.
از خانمی که هر دوچشمش را از دست داده ولی همیشه شاد و خندان هست جویای احوالش شدم و او داستان زندگیش را اینطور آغاز نمود:
" ایامی که طفلی بیش نبودم احساس می کردم خوشبختم همینطور هم بود زیرا دوره طفولیت دوره خوشبختی هر فرد محسوب می شود. منهم با خوشی ایام نوجوانی را نیز پشت سر گذاشتم و در ضمن به کسب علم نیز می پرداختم.
از همان زمان با پسر خاله ام دوست بودم. طوری که او مرا با خود به مکتب میبرد و دوباره به خانه می آورد. او صنف چهارم بود و من صنف اول. هر دو به هم علاقه داشتیم و بی آلایشانه با هم در هر مورد کمک می نمودیم.
ما چنان به هم انس گرفته بودیم که حتی موقعی که هر دو بالغ و به سن کمال رسیده بودیم هنوز با هم مانند ایام کودکی شاد و کودکانه برخورد می کردیم چنانکه وقتی دیگران متوجه میشدند تعجب می کردند. او دوره مکتب را هفت سال قبل از من تمام کرد گرچه در ابتدا صنف چهارم بود و من صنف اول. اما او چند صنف را جهشی( سویه) امتحان داده بود. بطوری که وقتی من فارغ صنف دوازدهم شدم او تحصیلاتش را از پوهنحی طب ختم نموده و داکتر ورزیده ای بود.
خوب چه حاشیه بروم که تا آن زمان و آن روز من هیچ احساس بدبختی و سرخوردگی ننموده بودم و زندگی همیشه به نظرم خوش و سرشار از شادمانی بود.
یک روز بهاری بود که او آمد و گفت که میخواهند نامزدش کنند و به من نیز توصیه نمود تا ازدواج کنم زیرا میگفت بزرگ شده ام و باید تشکیل خانواده نمایم و چندین حرف دیگر. بالاخره حرفهای ما بالا گرفت و هر دو به دعوا و جنگ پرداختیم.
تا یکماه باخودمان قهر بودیم یعنی نه با همدیگر حرف می زدیم و نه هم چیزی میخوردیم و از خود نیز قهر کرده بودیم.
یک روز برادرم پرزه ای را آورده بدست خودم داده و با لبخند معنی داری دور شد. اول چندان توجه نکردم ولی وقتی چشمم به امضاء و اسم نویسنده که کسی جز خودش نبود افتاد پرزه را که نمی توان اسم نامه را بر آن گذاشت باز کردم و شروع به خواندن نمودم. دلم فروریخت و بی اختیار فریاد کشیدم! نمی دانستم چکارم شده اما همینقدر میدانستم که لحظه به لحظه قلبم گرفته می شود و حتی از خودم نیز احساس تنفر می نمودم.
احساس میکردم ازهمه چیز و همه کس نفرت دارم و دلم نمی خواهد هیچ کسی را ببینم و لحظه به لحظه این احساس بیشتر میشد. با خود فکر میکردم آخر من چه کاری کرده بودم که مستوجبم این چنین مرا عقوبت کنند و آخر من کجا خودم را تحمیل او کرده بودم که برایم چنین پرزه مزخرف بنویسد و بدون در نظر گرفتن شخصیت و موقعیتم مرا توهین و تحقیر نماید و جواب بدون سئوالی بگوید که منتظر من نباش . یعنی چه؟!
تمام نامه اش فقط چند سطر بود که نوشته بود:" خیلی کوشیدم که موفق شوم و با تو حرف بزنم اما نشد ولی اینک بخود جرئت داده و برایت می نویسم. من و تو با مفکوره های مختلف مثل دو وصله ناجور و ناسازیم و بهتر است که تو منتظر من نباشی و هر دو بفکر زندگی خود باشیم. مرا ببخش اما این احساس همیشه مرا رنج داده و می دهد . من و تو به درد همدیگر نمی خوریم. تمام."
شما را به خدا شما فکر نمایید من ازین ناجوانمرد چه توقع نموده بودم که او مرا چنین مسخره نمود.من که از او نخواسته بودم بامن زندگی نماید ولی چرا تا این حد مرا توهین نموده و خرد کرد، نمی دانم.
بدون لحظه ای توقف پرزه گکی مسخره تر از نامه خودش نوشتم و حتی نخواستم یک با ردیگر آنرا مطالعه نمایم. خودم پرزه را برده و به جلو اش پرتاب کردم بدون حرف برگشتم. وقتی به خانه رسیدم احساس میکردم دیگر یک لحظه زندگی برایم مشکل است و نمی توانم زندگی کنم. راه گلویم سد شده بود و لحظه به لحظه این سد تنگتر میشد و به خفگیم می افزود.
به طرف مطبخ دویدم و بوتل دارویی را که هنوز هم نمیدانم اسمش چه بوده و چه است را سر کشیدم. حالم وخیم تر شد وهمانجا جابه نشستم سرم سنگین شده بودو گوشهایم به صدا در آمده بود. حالت تهوع داشتم و هر لحظه دلم بالا می آمد. همانطور که سرم با به دیوار تکیه داده بودم احساس کردم کلمات پیش چشمم رژه میروند .همه جملات راخواندم انگار بر تخته سفید با قلم درشت و سیاه نوشته شده بود.
من احساس میکنم از تو متنفرم،اصلاً از همان اوایل از تو نفرت داشتم. ولی تو خودخواه پست نمی خواستی قبول کنی. دیگر اصلاً نمی خواهم چهره منحوست را ببینم. از تو بدم می آید میفهمی از تو نفرت دارم. احمق مسخره.
یکباره نوشته ها از نظرم ناپدید شد و تخته سفید سفید جلوی چشمم درخشیدن گرفت. اما بعد از چند لحظه سفیدی هم محو شد و تاریکی و سیاهی همه جا را فراگرفت. سیاهی مطلق و تاریکی وحشت زا و دردآور.
دیگر چیزی ندانستم. موقعی که به هوش آمدم سر وصدای همه را درهم و برهم می شنیدم ولی ازین همهمه نمی توانستم چیزی را تشخیص دهم چون همه واقعات گذشته از ذهنم زدوده شده بود. سرم چرخ میخورد یعنی احساس می کردم سرم مانند چرخی می چرخد و دلم بالا می آید و ضعم خیلی بد بود.
آری!
من که احساس میکردم دیگر نمی توانم به زندگی ادامه بدهم با همین احساس خودم را به کام مرگ رها کردم. اما مانع مرگم شدند و دوباره به زندگی برم گردانیدند ولی از آن پس همیشه دنیایم تاریک و سیاهست چون بعد ازهمان کلمات درشت که در مقابل چشمم ظاهر شد دیگر هرگز نتوانستم دیده بر روی نامه و یا چیز دیگری بگشایم.
(( من روشنایی دیدگانم را و فروغ زندگیم را به بهای یک احساس واهی فروختم)) اما بعد از آن خرید نور برایم محال بود و باید من به همین حالت قناعت می نمودم.
از اینها گذشته گرچه حالا هم خوشبختم و بعد از آن کارم،او، دوباره پشیمان از کاری که کرده بود آمد و با اصرار همگان ما با هم ازدواج کردیم و او بارها از کاری که کرده بود پوزش خواست و حتی برای بدست اوردن دید دوباره ام چندین بار مرا به خارج برد و نتیجه معاینات درین اواخر 70% نشان داده که شاید بتوانم بعد ازگرفتن ادویه های لازم دوباره بینا شوم ولی همیشه میخواهم یک حرف را برای جوانان احساساتی گوش زد نمایم واین اینکه هرگز تحت تأثیر احساسات نیامده و خودشان را به مشکل مواجه نسازند.
ولی سئوالی که برای همه خلق می شود شادمانی و سرخوشی من است که باید بگویم من بعد از آن واقعه انسان دیگری با احساس دیگری هستم طوری که حس میکنم زندگی چه خوب چه زشت گذشتنی است . پس چرا خود را اسیر غم و اندوه نماییم.
من حالا صاحب دوطفل یک دختر و یک پسر نیز می باشم و احساس می کنم زندگیم و داستانش همه از یک احساس منشأ گرفته بود. یک احساس.
در حالیکه زندگی همگان شاید اینطور نباشد. من از زندگی و از گذشت روزگار و به علاوه از حادثه ای که محدث آن نیز خودم بودم تجربه حاصل نموده ام، تجربه ایکه هیچ فرد حق زیان رسانیدن به یک جامعه را ندارد و خودکشی ضرر رسانیدن به پیکر پر افتخار یک جامعه محسوب می شود. پس ما حق نداریم دست به چنین کاری بزنیم .